سالها بود میخواستیم با هم کار کنیم. من و محمود. چندین بار پیشنهاد داده بود برایش بازی کنم، و هر بار به دلیلی نشده بود. تازه از سفر آمده بودم و کار بخصوصی نداشتم. توی راهروهای تئاتر شهر دیدمش.
" تو بالاخره نمی خوای برای من بازی کنی؟"
گفتم: " بازی می کنم"، دست کرد توی کیف سیاهِ برزنتی ش و یک متن در آورد و داد دستم. گفتم:" این چیه؟"
" کار جدیدمه، امشب بخونش. دنبال بازیگر مردش می گشتم که پیدا کردم."
گفتم:" زیادم مطمئن نباش. باشه میخونمش."
گفت:" فردا جوابتو میخوام." و فرداش جوابم "آره" بود.
اولین روزی که رفتم سر تمرین، دیدم حدود یکماهی است که شروع کرده اند. و حالا من هم به گروه پنج نفرۀ بازیگرها پیوسته بودم.
شش ماهِ مداوم تمرین کردیم. هر روز از ساعت هشت صبح تا دوِ بعدازظهر، بعد از تمرین هم توی کافه تریا راجع به کار و نقش ها و چه و چه ها؛ صحبت می کردیم.
از آنجایی که تئاتر برایم هم کار است و هم زندگی، بنابراین از وقتی وارد آن میشوم با تمام وجودم انرژی میگذارم و بخاطرش تمام کارهایم را تعطیل می کنم، تا در لحظه به لحظۀ کار حضور داشته باشم.
شش ماهِ تمام لحظه به لحظه حضور داشتم و داشتیم تا بالاخره زمان اجرا فرا رسید. کار خوبی از آب در آمده بود. همین انتظار را هم داشتیم.
یک کار متفاوت و تجربی. در نهایت سالنی که برای اجرا دادند دخمه ای کوچک بنام " سالن خورشید" که البته تنها چیزیکه در این سالن وجود نداشت مفهوم بی بدیل خورشید بود و ما ناچار بودیم با حرارت بدن خودمان آنجا را گرم کنیم.
باری، به هر حال اجرای سی شبۀ ما شروع شد، بدون بستن قرارداد. فروش گیشه با کسر مالیات شد قرارداد ما. نمی توانستیم قبول نکنیم. شش ماه زحمت کشیده بودیم و میخواستیم نتیجه اش را ببینیم و ببینند. پس قبول کردیم و نمایش اجرا شد.
ظرفیت سالن بیش از چهل نفر نبود و گاهی تماشاچیان مجبور می شدند تا سه ردیف روی زمین بنشینند. استقبال بی نظیر بود و جا کم.
سی امین اجرا که تمام شد گروه پس از شش ماه همدلی و همراهی از هم جدا شدند و رفتند، بدون دریافت تک ریالی. یادم میاید تا آنروز فقط حدود دویست هزار تومان کرایه ماشین داده بودم.
یکماهی از آخرین اجرا گذشته بود که محمود آمد خانه ام و بعداز چند ساعتی گپ و گفت با چهره ای خجالت زده یک پاکت نامه روی کتابخانه ام گذاشت و رفت. داخل پاکت نامه چهل و پنج برگ هزار تومانی بود.
آنروز می توانستم با آن چهل و پنج هزار تومان بدهی قبض آب و گاز و برق و تلفن دو ماه اخیرم را بدهم.
آن لحظه تنها دلخوشی ام این بود که بالاخره با محمود یک کار ارزشمند کردم و مثل قبل تن به بازی در سریالهای آبکی و نون و آب دار ندادم. و این در حالی بود که بدهی اجاره خانه و پر کردن هزاران چالۀ اقتصادی امانم را بریده بود.
البته این داستان، داستانِِ منِ تنها نیست. بیشتر بچه های تئاتر درگیر چنین داستانهایی هستند؛ اما همچنان با جسارت تمام در این فضای بسته، در این دالان های هزار پیچ، در این دخمه های نمور و کم نور، با جیب های خالی تئاتر کار می کنند و تئاتر کار می کنند و باز هم تئاتر کار می کنند.
تا این چراغِ شکستۀ طوفان زدۀ کم فروغ راهمچنان روشن نگه دارند و آنرا- این جوهرۀ اصلی فرهنگ و هنر و تمدن را- بدست آیندگان برسانند.
خوب است بدانید هر ایرانی بطور میانگین در سال فقط هفت تومان برای تئاتر پول میدهد.
به نظرم چنین آماری برای ملتی که هر ثانیه دم از تاریخ و فرهنگ وهنر میزند، نه تنها جالب نیست بلکه شرم آور است. پرداختن به این مقوله از حوصله این صفحه خارج است. شاید در مطلبی دیگر بدان پرداختم.
در پایان تنها از شما یک سؤال می پرسم، جوابش بماند در دلتان: " شما در یک سال چه مقدار برای تئاتر، فرهنگ و غذای روح و روانتان سرمایه گذاری می کنید؟"
اسفند 84- هکم
ما سرمایه میگذاریم اما جای دیگری خورده میشود…چقدر سرمایه بگذاریم؟!…
فروردین ۲۷م, ۱۳۸۵